تئوری پنجره شکسته


نظریه پنجره شکسته در زمینه رفتار جمعی است؛ رفتارهایی که کمک می‌کند انسان‌ها در آرامش و امنیت کنار هم و در یک محیط سالم زندگی کنند.
تئوري پنجره شکسته براي اولين بار توسط شــخصي به نام فليپ زينباردو مطرح شــد.

وي در آزمايشي یک خودروی بدون پلاک را با کاپوت باز در یک خیابان پرت نیویورک رها کرد و خودروی دیگر را درست با همان وضعیت در یکی از محلات ثروتمند کالیفرنیا قرار داد. خودرویی که در خیابان پرت قرار داشت، ظرف زمان کمتر از 10 دقیقه مورد حمله قرار گرفت، وضعیت رهاشده و پرت آن خیابان موجب غارت سریع خودرو شد. اما خودرویی که محله ثروتمند رها شده بود، بیش از یک هفته دست‌ نخورده باقی ماند. در قدم بعدی زیمباردو یکی از شیشه‌های خودرو را شکست. تقریباً در زمان کوتاهی و طی چند ساعت، عابران شروع به برداشتن وسایل داخل خودرو کردند به طوری که این بار تمام قطعات و وسایل خودرو به سرقت رفت. آنچه جالب بود، در هر دو مورد درصد بالایی از غارتگران افراد خطرناکی نبودند.

اگر شيشه يكي از پنجره هاي يك ساختمان شكسته و به حال خود رها شده باشد، پس از مدتي عابراني كه از مقابل آن ساختمان مي گذرند به اين نتيجه مي رسند كه براي كسي مهم نيست كه اين پنجره شكسته است و كسي به شكسته شدن پنجره هاي اين ساختمان اهميت نمي دهد. به مرور عابران بر تعداد شيشه هاي شكسته ساختمان مي افزايند و بعد از شكسته شدن تمام شيشه ها، نوبت به خود ساختمان مي رسد. بعد از ساختمان هم نوبت به خياباني كه ساختمان در آن قرار گرفته مي رسدو سیگنالهایی به همراه دارد و آن اینست : هرکاری که بخواهید مجازید انجام دهید بدون اینکه کسی مزاحم شما بشود.
حال اگر این پنجره های شکسته شده به سرعت در مدت زمان مشخصی تعمیر می شدند تمایل خرابکارها برای شکستن پنجره های بیشتر کمتر شده و به تخریب بیشتر ساختمان نمی انجامید چرا که دلالت دارد بر اینکه :
- خانه صاحب دارد.
- به اموال خود اهمیت می دهد.
- خرابی را تحمل نمی کند.
در نتیجه حل مشکلات وقتی که هنوز جزئی هستند، یک استراتژی موفق برای جلوگیری از خرابکاری میباشد.

این تئوری 2 ادعای بزرگ دارد:
1) از جرمهای جزئی بیشتر و رفتار ضد اجتماعی سطح پایین، جلوگیری می شود.
2) از جرمهای بزرگ ، پیشگیری خواهد شد.
بعد از زیمباردو دو جرم شناس آمریکایی به نام های ویلسون  و کلینگ  نیز در سال 1982 به این موضوع پرداختند. شکل گیری این تئوری برای خود داستانی دارد و این داستان مربوط میشه به سال 1984 درشهر نیویورک :
در سال ١٩٨۴  میزان قتل و تجاوز در نیویورک ٧٠٪ بیش از شهرهای دیگر آمریکا بود. اپیدمی کرک و مواد مخدر شهر را در چنگال خود می فشرد.  در دهه هشتاد در نیویورك باج‌گیری در ایستگاه‌ها و در داخل قطارها امری روزمره و عادی بود. فرار از پرداخت پول بلیط رایج بود تا انجا كه سیستم مترو 200 میلیون دلار در سال از این بابت ضرر می‌کرد. مردم از روی نرده‌ها به‌داخل ایستگاه می‌پریدند و یا ماشین‌ها را به عمد خراب می‌کردند و یکباره سیل جمعیت بدون پرداخت بلیط به داخل مترو يا اتوبوس‌ها و... سرازیر می‌شد. اما آنچه که بیش از همه به چشم می‌خورد گرافیتی يا نوشته‌هاي روي در و ديوار، واگن‌ها و اتاقك‌هاي اتوبوس‌ها بود. گرافیتی‌ها نقش‌ها و عبارات عجیب و غریب و درهمی‌‌ است که بر روی دیوار نقاشی و یا نوشته مي‌شدند و يا مي‌شوند. هر شش هزار واگنی که در حال کار بودند از سقف تا کف و از داخل و خارج از گرفیتی پوشیده شده بودند. آن نقش و نگارهای نامنظم و بی‌قاعده چهره‌ای زشت، عبوس و غریب را در شهر بزرگ زیرزمینی نیویورک پدید آورده بودند. این‌گونه بود وضعیت شهر نیویورک در دهه ١٩٨٠ شهری که موجودیتش در چنگال جرم، جنایت و خشونت فشرده می‌شد.
ویلسون معتقد بود گرفیتی است که سمبل از هم پاشیده شدن سیستم است باید جلوی آن را به هر بهائی گرفت. او معتقد بود بدون برنده شدن در جنگ با گرفیتی تمام تغییرات فیزیکی که شما انجام می دهید محکوم به نابودی است.
در میان تمامی‌مصائب اجتماعی که گریبان نیویورک را گرفته بود ویلسون و کلینگ دست روی "باج خواهی‌های کوچک" در ایستگاه‌های مترو، "نقاشی‌های گرفیتی" و نیز "فرار از پرداخت پول بلیط " گذاشتند. آنها استدلال می‌کردند که این جرائم کوچک، علامت و پیامی‌را به جامعه می‌دهند که ارتکاب جرم آزاد است هر چند که این جرائم کوچک هستند.

بعد از تغییرات، کاهش جرائم و خشونت به طور ناگهانی و به سرعت اتفاق افتاد درست مثل یک اپیدمی. هیچ کس در خیابان ها براه نیفتاد و بد و خوب را به مردم آموزش نداد.  اما به دلیلی ده ها هزار تن از کسانی که دست به جرم و جنایت می زدند به ناگاه دست از عمل خود کشیدند. همان گونه که ناهنجاری های اجتماعی حالت اپیدمی به خود می گیرد، ناپدید شدن آن نیز از همان قوانین تبعیت می کنند.

این تفکر در زمان خود پدیده‌ای غیرواقعی محسوب می‌شد. ولی سیر تحولات، درستی نظریه ویلسون و کلینگ را به اثبات رساند. در واقع ایده‌ای ساده اما قدرتمند پشت این ماجرا بود: عادات بد به سرعت منتشر می‌شوند اما رفتارها و عادات خوب، با قدرت و البته به طور پیوسته، می‌توانند جایگزین عادات بد شوند.

بر خورد با تخلفات کوچک برای جلوگیری از بروز خطاهای بزرگ است و عدم رسیدگی به آن موجب تشدید آسیب رسانی می شود.در واقع بی توجهی به هر پنجره شکسته این پیام را می رساند که توجهی به این شکستن هنجار ها وجود ندارد  بی توجهی به جرائم کوچک پیامی است به جنایتکاران و مجرمین بزرگتری که جامعه از هم گسیخته است و بالعکس مقابله با این جرائم کوچک به این معنی بود که اگر پلیس تحمل این حرکات را نداشته باشد پس طبیعتا با جرائم بزرگ تر برخورد شدیدتر و جدی تری خواهد داشت. حل مشکلات وقتی هنوز کوچک هستند یک راهبرد موفق برای جلوگیری از خرابکاری به شمار می رود.
قلب این نظریه اینجاست که این تغییرات لازم نیست بنیادی و اساسی باشد، بلکه تغییراتی کوچک چون از بین بردن گرافیتی یا جلوگیری از تقلب در خرید بلیت قطار می‌تواند تحولی سریع و ناگهانی در جامعه به وجود آورد و به ناگاه جرائم بزرگ را نیز به طور باورنکردنی کاهش دهد.

این نظریه منتقدان زیادی نیز دارد. یکی از انتقادهایی که بر این نظریه وارد می‌کنند دخالت بیش از حد، همراه با سخت‌گیری پلیس نسبت به شهروندان است. همچنین افزایش موارد سوءاستفاده پلیس از قدرت، موجب نارضایتی شهروندان و نهایتا رودررویی آنها با دولت را در پی خواهد داشت، در حالی که ضرورت همکاری مردم در مبارزه موثر با جرم در یک کشور، همواره امری اجتناب‌ناپذیر است.

یک فروشنده بداخلاق، یک فروشنده نامرتب، یک پیشخوان کثیف، چیدمان بد محصولات از جمله شیشه‌های شکسته یک فروشگاه تجاری محسوب می‌شوند. پس نگرفتن جنس فروخته شده یا معطل شدن پشت تلفن برای راهنمایی گرفتن برای تعمیر یک وسیله و شنیدن چند باره موزیک انتظار، نوعی از پنجره شکسته است.
تخلفات رانندگی نمونه بارز پنجره های شکسته در جامعه است. چنانچه این تخلفات کوچک اعم از ورود ممنوع ، حرف زدن با تلفن همراه ، خروجی های چند لاینی  و... مورد توجه مسئولین قرار نگیرد حس بی اعتمادی و عدم اطمینان رواج می یابد.

دیدن انبوه زباله های کنار خیابان در پیاده رو این پیام را القا می‌کند که این منطقه بسیار آشفته و بی‌صاحب است و کسی بر چیزی نظارت ندارد. لذا سرقت یا ارتکاب جرم‌های دیگر به راحتی صورت می گیرد.

بررسی تئوری در سازمان ها
در سازمانها این تئوری کاربرد وسیعی دارد. وقتی مشکل در سازمان هست، مثلاً به جای اینکه برویم و عارضه یابی کنیم و … میتوانیم چند پنجره کوچک که شکسته را تعمیر کنیم. مثلاً اگر پنجره تعامل در سازمان ما شکسته ، میتوانیم جلسات گفتگو راه بیندازیم یا اگر میبینیم که پنجره ای دارد میشکند، میتوانیم قبل از اینکه این یک فرهنگ شود، نگذاریم این پنجره بشکند.نظارت های قانونی باید به طور مناسب و کافی باشند.

منظور از این تئوری همان است که نباید بگذاریم قبح بعضی چیزها از بین برود. اگر رفت واین سد شکسته شد، سدهای بعدی راحت تر خواهد شکست. ارتشاء ، زد و بند، اتلاف وقت، محیط پرتشنج ،عدم رعایت آیین نامه ها ، بی توجهی به کارکنان و تأخیر در پرداختها ، جلسات بی بازده و  ... از این دست موارد است.

بررسی تئوری در خانواده
در خانواده بد اخلاقیها ، منییت و عدم گذشت ،عیب جویی و عیب گویی ، برقراری ارتباط نادرست ، رفتار ناشایست ،عدم تفاهم و ... از جمله شيشه هاي شكسته يك زندگی به حساب می آید.

تحت تاثیرحرفهای دیگران قرارگرفتن، غیبت کردن وبدگویی ازخانواده های زن و شوهر به هم یا پشت هم و ...، شیشه های نامرئی زندگی را خواهد شکست .
در خصوص ارتباط با فرزندان نیز موارد زیادی از مسائلی که به ظاهر جزئی و ناچیز بوده ولی در عمل آثار منفی زیادی به همراه دارد وجود دارد. عدم عمل به وعده ها، نادیده گرفتن رفتارهای غلط و یا درست و عدم پاداش و تنبیه به موقع، عدم صداقت و ... از جمله این مسائل می باشد.